منوچهر خان حكيم
134
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما شهزادهء نوجوان و نوباوهء باغ كيان در درون جزيره گرديد [ ه ] همهجا مىرفت تا به پاى درختى رسيد . تختگاهى را ديد بسته و [ پوست ] شير و پلنگ بسيارى در آن تختگاه گسترده و استخوان بسيار از آدم و جنّ و پرى در آنجا ريخته و كدوى خالى در آنجا انداخته . عبد الحميد دانست كه آن مقام ديو است ، متحيروار نگاه مىكرد كه ناگاه صداى نعرهء رعدآساى زرّين تن ديو مسموع شد . ديوى پيدا گرديد مانند زعفران زرد كه او را زرين تن مىگفتند رسيد ؛ نظر به اطراف و جوانب نمود عبد الحميد را ديد كه در منزل او « 1 » ايستاده است . بانگ به شهزاده زد كه : اى آدميزاد خيره سر ! رفيقان تو را در آب انداختم تو در منزل من ايستاده و تماشا مىكنى ! اما خوب كردى كه مدتى است كه گوشت آدميزاد را كباب نكردهام ؛ حالا تو را به سيخ كشيده كباب مىنمايم . اين بگفت و به طرف عبد الحميد روان شد . شهزاده نيز به طرف ديو روان شد و با يكديگر دست به گريبان شدند . بعد از اندك تلاشى شهزاده فرونشست و هردو ران ديو را در بغل گرفته قدّ و قامت آن ديو را از زمين بركند و بالا برده چنان بر زمين زد كه از پى سر تا پاشنهء [ پا ] بر زمين نقش بست . بر روى سينهء آن نابكار نشست و دست و گردن او را محكم بست . خنجر تيز يمانى از غلاف كشيده بر حلق ديو نهاد كه سرش را از قلعهء تن جدا كند . ديو حرامزاده شروع در عجز كرد و گفت : اى دلاور ! در وادى من « 2 » مروّت كن كه از زنده بودن من به تو صرفه نيز دارد ؛ چرا كه صد سال است كه از ترس من كشتى بر اين جزيره عبور نمىكند . چون مرا بكشى تا قيامت در اينجا خواهى ماند . هرگاه مرا نكشى به هرجا كه خواسته باشى تو را رسانم و بندگى تو را اختيار مىكنم . عبد الحميد دانست كه ديو راست گفته است ، از سينهء او برخاست و پالهنگ در گردن او انداخت و خود نيز در گردن او سوار شده گفت : مرا به دشت ختا رسان . ديو به باد تنوره بر روى فلك بلند شد . چون پارهاى ديو تنوره زنان ( 83 ) بر روى هوا روان شد ، بعد از آن روى به جانب نشيب نهاد . در ما بين تركستان و ختا كوهى بود ، شهزاده را به بالاى آن كوه نشانيد . عبد الحميد گفت : اين دشت ختا نيست ، چرا مرا بر زمين نشانيدى ؟ ! ديو گفت : اى دلاور !
--> ( 1 ) . اصل : خود . ( 2 ) . در وادى من : دربارهء من ، از جهت من .